|
لطفا شمس بمان تا مولانا بودن را بیاموزم. بذار یواش شروع کنم...سلام گلم ، همنفسم....
| ||
|
خدایا !!! کسی که قسمت کس دیگریست سر راهمان قرار نده تا شب های دل تنگیش برای ما باشد و روز های خوشش برای دیگری....
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 12:38 ] [ fatemeh kermani ]
در جلسه امتحان عشق .... من مانده ام و یک برگ سفید...
یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی... درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود.. در این سکوت بغض آلود قطره کوچک هوس سرسره بازی می کند و برگ سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش می کشد... عشق تو نوشتنی نیست . در برگه ام کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم.... وقت تمام است.برگه ها بالا........
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 1:4 ] [ fatemeh kermani ]
دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست ...
گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکدیگــرنگــــاه کنیم.... (دوستت دارم..)
[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 1:44 ] [ fatemeh kermani ]
با خوبی ها و بدی ها ... هرچه که بود...برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد...
برگی دیگر از درخت زمین بر زمین افتاد..سالی دیگر گذشت... روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد....
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 2:22 ] [ fatemeh kermani ]
بیا در غروب آخرین سه شنبه سال برای گردگیری افکارمان آتشی بیافروزیم کینه ها را بسوزانیم...
زردی خاطرات بد را به آتش و سرخی عشق را از آتش بگیریم آتش نفرت را در وجودمان خاموش کنیم...
چهارشنبه سوری مبارک [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 15:18 ] [ fatemeh kermani ]
اینجا آسمان از دل من تیره تر است ، روزگارم ابریست من اگر تنهایم ، یاد تو با من هست مهربانم روزگارم ابریست کاش این بار جای خورشید تو آفتاب شوی . . .
سلام...سلام...ببخشید با یه روز تاخیر ولی ولنتاین همه تون مبارک....
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 15:2 ] [ fatemeh kermani ]
نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند...
می گویند : حساسیت فصلی است... آری! من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم...
سلام..سلام...من برگشتم...حالا دیگه همه چی آرومه و منم خیلی خوشبختم... مرسی ازونایی که تنهام نذاشتین
[ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 20:54 ] [ fatemeh kermani ]
نمیدونم...
نمیدونم چه رسمیه ولی تازگیا یاد گرفتم هرچی شد بگم : خدایا...شکرت... الانم از همون وقتاست که بدجوری کم آوردم ...بدجوری... بازم خدایا...شکرت... دلم واسه تاسوعا و عاشورا تنگ شده... یه اعتراف اینه که هیچ وقت به محرمش حس خاصی نداشتم اما امسال لحظه به لحظه شو گریه کردم ... از ته دل... یه آرامش خاص بود... . الان گیرم. ... نمیگم تنهام.نه!! تنهایی مال خود خدامه فقط ... ولی ... ولی ... اینو فقط میدونم که خیلی از آدمای دور و برم بشر واقعی نیستن . حرف و حدیث ساختن و دل شکستن کارشونه ... کسایی که اذیتم کردن زیاد بودن که ... خدا!! کسایی که ادعای خواهری نداشتمو دارن ... خدا !! کسایی که ادعای عشق و برادری کردن ... خدا!!
سپردم به خدام ... سپردم به همون حضرت ابالفضل که میدونم هوامو داره... بنده خوبی اصلا نبودم اما ازش میخوام همه چیو خودش درست کنه ... شاید خیلی وقت دیگه آپ نکنم... شایدم همین فردا آپ کنم ... بستگی داره گره کارم کی باز شه ... تا اونموقع هرکی میاد وبم توروخدا دعا کنه واسم ... واقعا گیرم.. مرسی از همگی ... منتظر نظراتون هستم که حداقل بدونم شماها به فکرمین... دوستتون دارم [ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 15:1 ] [ fatemeh kermani ]
می نویسم نامه و روزی ازاینجا میروم..
با خیال او ولی تنهای تنها میروم... در جوابم شاید او حتی نگوید کیستی ... شاید اوحتی بگوید لایق من نیستی ... می نویسم من که عمری با خیالت زیستم گاهی از من یاد کن حالا که دیگر نیستم...
[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 22:34 ] [ fatemeh kermani ]
واحد اندازه گیریِ فاصله "متر" نیست اشتیاق است... مشتاقش که باشی حتی یک قدم هم، فاصله ای دور است....
[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 22:4 ] [ fatemeh kermani ]
من وقتی زنم که تو باور داشته باشی مردی ... انسان بودن را باید آموخت جنسیت معنا ندارد .... [ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 15:12 ] [ fatemeh kermani ]
یـه وقـتا کـه تـورو مـیخوام تـو نیستی و دلم خونه ببین قلبی که خونت بود حالا داغونه داغونه از اون روزی که رفتی،من همش دلشوره میگیرم مـیگم شایـد تو برگردی،نباشی زود میمیرم...
برای چشمانم نماز باران بخوان بغض کرده..... ابریست اما نمی بارد....
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 14:17 ] [ fatemeh kermani ]
روزی ساعتی می خواستم بگویم که دوستت دارم اما اینک فریاد میزنم "عزیزم دوستت دارم......." روزی ساعتی می خواستم بگویم عاشقت هستم
در ان لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر . از زندگی پر بارتر . و ازامید سرشاربود... حس می کردم که از نگاهم رازم را خوانده باشی ... اما اینک بدون تو تنهایی را با تمام ابعادش حس می کنم وقطره قطره عشقم را با تمام وجودم ... در یک جمله می گنجانم و می گویم: بدون تو خودم را تنها بی کس می بینم ...
دوستت دارم..
[ جمعه سیزدهم آبان 1390 ] [ 16:52 ] [ fatemeh kermani ]
تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد...
و از من برای تو مهربان تر... حتی اگه باور نداشته باشی... من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور در خشم...در مهربانی...در دلتنگی ...در خستگی ...در هزار همهمه ی دنیا یکه و تنها بشناسد... من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند... ترنم دلپذیر هر آهنگ /هر نجوای کوچک برایش یک خاطره باشد... او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است ... یا آن دلی که من برایش می میرم سرد و بارانی است... ای بهانه ی زنده بودنم من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعداز هزار بار دیدن تو باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد. همان طور عاشق همان طور مبهوت و مبهم تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید... ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟؟ آیا او بیشتر از من برای تو گریسته است؟؟ نه ... هرگز... ولی یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار كنم: كه هر روز دلم برایت تنگ می شود...
[ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 15:50 ] [ fatemeh kermani ]
نقاش خوبی نبودم اما این روزها به لطف تو انتظار را دیدنی میکشم...
[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 14:46 ] [ fatemeh kermani ]
آنگاه كه غرور كسي را له مي كني ...
، آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني.... آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري .... آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي... آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري...
مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي خوشبختي خودت دعا كني؟
[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 14:15 ] [ fatemeh kermani ]
این مطلب رو از وبلاگ یکی از دوستان اتفاقی بهش برخوردم و خوشم اومد و گذاشتم..
درختان فصلِ بی برگی ست فصل عریانی احساسِ رهگذران خیابان های تنهایی؛
[ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ] [ 16:0 ] [ fatemeh kermani ]
سلااااااااااااااااااام... یه سلام والیبالی به همه دوستای طرفدار والیبال و هم رشته خودم... کسب مقام پرافتخار و غرورآفرین نخست قاره کهن توسط تیم ملی بزرگسالان والیبال کشورمون رو به همه دوستداران این رشته ورزشی تبریک میگم... از جمله خودم... فقط ببخشید که با 2 روز تاخیر تبریک گفتم...ولی خب در کل: هورااااااااااااااااااااااااااااااا.....
این عکس مال بازی های قبلی بودا... بازیکن محبوبمم که بود : سید محمد موسوی...
[ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 15:40 ] [ fatemeh kermani ]
میبخشم کسانی را که هرچه خواستند با من با دلم با احساسم کردند....
و مرا در دور دست خودم تنها گذاردند. و من امروز به پایان خودم نزدیکم .... پروردگارا!!! به من بیاموز در این فرصت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند....
[ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ 15:59 ] [ fatemeh kermani ]
بچه ها حتما و 100 % همتون آهنگ "قر (gher) از علیشمس و ... رو شنیدین ... راستش نیست بچه های ما خیلی خلاقن این شعرو به نفع خودمون تحریف کردیم
هی قمیش واسه پریش نیا ارتفاعتو عشقه واااااااای!!!ازون رقص های دخترعموپسند، وحید بدو قربده واسم..(فکر کن به این ..واااای هی قرش بده و اینوری اونوری واسم کن ... دست به کمرو باسن شل این ادامداهات ای جاان! وحیدو میخوای یا سامان ؟ با پوریا بیام یا پیکان با پیکان رشته آقایون ریاضیه ... لباس معین پیازیه ای وای ! عاشقی دد بردیه اجماعا گرفتارش شدن... مطربی ! مطربی ! مطربی بد کاریه سامان گرفتارش شده ... تا ببینه دلبر و با دست به سینه : که نازنین برادر ببندش جون مادر.
[ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ 15:36 ] [ fatemeh kermani ]
سلام دوستای گل و عزیزتر از جونم... بالاخره مدرسه ها باز شد. واسه منکه تقریبا روز خوبی بود ... فقط فقط... بچه ها یکی از دوستای گل و مهربونم که خیلی دوسش دارم فعلا به دلایلی پیش ما نیست.. داریم سعی مونو میکنیم که بیاد .. مخصوصا که یه عزیز ازم درخواست کرده و نگرانشه میخوام ازتون دعاکنید بیاد پیشمون ... بوس بوس بابای [ یکشنبه سوم مهر 1390 ] [ 16:40 ] [ fatemeh kermani ]
چه سخت است دلتنگ قاصدکی بودن درجاده ای که درآن هیچ بادی نمی وزد ....
[ جمعه یکم مهر 1390 ] [ 22:17 ] [ fatemeh kermani ]
دست هایم می لرزد ... اینک روز است یا شب؟؟؟ این راهم نمیدانم ... تنها دردی در سینه دارم وبغضی که گلویم را میفشارد . تمام وجودم سرد است . سیاهی لحظه هایم کار سرنوشت است . من دیوانه چه قدر ساده بودم ... من عاشق چه قدر بیچاره بودم ... نمیخواستم عاشق شوم ... قلبم اسیر رویاهایم شد . رویاهایی که با تو داشتم ... خواستم تو را فراموش کنم . فراموشی را فراموش کردم .... خواستم اشک بریزم. یک عالمه بغض در گلویم را جمع کردم .کلافه و بی قرارم مثل این است که دیگر هیچ امیدی ندارم ... سادگی من بود که بیش از هر چیزی مرا میسوزاند . ..
کاش به تو اعتماد نمیکردم. کاش تو را نمیدیدم و راه خودم را میرفتم ...
کاش لحظه ای که گفتی عاشقمی ، معنای عشق را نمیدانستم ...
همه جا مثل قلبم دل گیرست ! همه جا مثل چشمانم خیس است !!! همه جا مثل غروب مثل پاییز و مثل این روز ها نفس گیر است..
همیشه میگفتم بی خیال ! اما این بار بی خیالی به من گفت بی خیال !!!!
همیشه میگفتم : میگذرد ، میرود ... . اما این بار گذشت اما چیزی از یادم نرفت... . (حقیقت تلخ زندگیم )...
[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 0:20 ] [ fatemeh kermani ]
می خواهم برایت بنویسم... اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟ از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک مجبور به زیستن هستم ؟ از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟... از چه بنویسم؟؟؟ از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟ ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد... از چه بنویسم؟؟؟ از قلبی که مرا نخواست یا قلبی که تو را خواست؟ شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم، دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند ... شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم... نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود .... عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.... که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی ... امّا هیهات ... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی ... از من بریدی و از این آشیان پریدی ...
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 23:44 ] [ fatemeh kermani ]
ویکتور هوگو [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 22:22 ] [ fatemeh kermani ]
باز هم قلبی به پایم اوفتاد - باز هم چشمی به رویم خیره شد باز هم در گیر و دار یک نبرد – عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لب های من – تشنه ای سیراب شد ، سیراب شد باز هم در بستر آغوش من – رهروی در خواب شد ، در خواب شد
بر دو چشمش دیده میدوزم به ناز – خود نمیدانم چه می جویم در او عاشقی دیوانه می خواهم که زود – بگذرد از جاه و مال و آبرو
او شراب بوسه می خواهد ز من – من چه گویم قلب پر امید را او به فکر لذت و غافل که من – طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او – تا فدا سازم وجود خویش را او تنی می خواهد از من آتشین – تا بسوزاند در او تشویش را
او به من می گوید ای آغوش گرم – مست نازم کن که من دیوانه ام من به او می گویم ای نا آشنا – بگذر از من ، من ترا بیگانه ام
آه از این دل ، آه از این جام امید – عاقبت بشکست و کس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بیگانه ای – ای دریغا ! کس به آوازش نخواند...
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 3:27 ] [ fatemeh kermani ]
آغوش من فقط به اندازه تو جا دارد ... این تمام لذت من است... .وقتی با چشم های بسته گرمای نفسهایت را احساس می کنم ... این روزها شب هایم از روزها روشن تر است... تو تمام انتظار هر روز منی تا به تو برسم ... من این انتظار عاشقانه را می پرستم ... تمام روز انتظار تا تو بیایی ... آغوش من فقط اندازه تو جا دارد .... اگر خوب گوش کنی این ضربان های تند و پی در پی قلبم را می شنوی !!! تو را فریاد می زنند .... مخاطب کلامم که هیچ..... مخاطب ضربا نهای قلبم هم تویی ... ببین تعبیر می کنم که گاهی خواب تو همان نهایت آرزوی من است .... … ببین فریاد سکوت من از همیشه بلند تر است بهانه نمیگیرم . دلم بهانه گیر شده ... دلتنگ هم نمی شوم . او دلتنگ می شود ... حرف مرا نمی فهمد ... تو را می خواهد .... مثل کودکی لجباز با گریه و جیغ پاهایش را به زمین می کوبد و جیغ می زند . دستهایش را هم روی گوش هایش می گذارد تا مثلا بگوید نمی شنوم .... ساعت ها را می شمارم ... دقیقه ها را و ثانیه ها را .... نمی دانم چرا اینقدر بی طاقت شده ام ! حسود شده ام ... تو را همیشه می خواهم ... اما نه !!! این دلتنگیهای شدید شاید تو را هم بیازارد . نمی خواهم برنجی ... من به همان لحظه های کوتاه قانعم ... تو فقط باش حتی لحظه ای ... فقط به خاطر بسپار : آغوش من فقط اندازه تو جا دارد و بس !!!! باور نمی کنی ؟؟؟ همین لحظه چشمهایت را ببند ... خیال مرا در آغوش بکش ... ببین لبریز می شوی از عشق !!! از من ... از نیازی آمیخته به شرم ... ببین آغوش من فقط به اندازه تو جا دارد ...
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 1:57 ] [ fatemeh kermani ]
کلبه ای می سازم پشت تنهایی شب، زیراین سقف کبود که به زیبایی پروازکبوترباشد چهارچوبش ازعشق، سقفش ازعطربهار ، رنگ دیوار اتاقش ازآب پنجره ای ازنور، پرده اش ازگل یاس عکس لبخند تورا می کوبم روی ایوان حیاط تا که هرصبح اقاقی ها را با توسرشارکنم همه دلخوشیم بودن توست وچراغ شب تنهای من، نورچشمان تواست کاشکی درسبد احساسم، شاخه ای مریم بود عطر آن را با عشق توشه راه گل قاصدکی می کردم .... که به تنهایی تو سربزند توبه من نزدیکی وخودت می دانی شبنم یخ زده چشمانم در زمستان سکوت گرمی دست تو را می طلبد...
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 1:55 ] [ fatemeh kermani ]
خوابو از چشام بگیر مثل همیشه / بگو عمر عاشقی تموم نمیشه ...
منو با خودت ببر هر جا دلت خواست / دیگه چیزی نمی خوام ... این آخریشه ... تو شریک دردمی تو این زمونه / تو زمونه ای که عشق رنگ خزونه پرم از حس غریبی که میدونم / مثل بغضه شایدم بدتر از اونه ...
توی خلوتم تو بهترین صدایی / برای نفس کشیدنم هوایی تورو میشناسه دلم ، غریبه نیستی / ساده تر بگم : یه حس آشنایی ... تو یه تعریف زلالی مثل دریا / فرصتی برای کشف یک معما .... تورو میخونم و باور میکنم من / صادقانه با منی همیشه ، هرجا...
تو همون راز نگفته ای تو سینه / منم اونکه با تو دیوونه ترینه همه جا ، هر جا که هستی ، هر جا باشی / چشمای منتظرم تورو می بینه ( مازیار عصری / آهنگ راز )
[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 1:51 ] [ fatemeh kermani ]
مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگ هایم می شنیدم . زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت . این تاریکی ، طرح وجودم را روشن می کرد . در باز شد ... و او با فانوسش به درون وزید . زیبایی رها شده ای بود و من دیده براهش بودم : رویای بی شکل زندگی ام بود ... عطری در چشمم زمزمه کرد . رگ هایم از تپش افتاد . همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد در شعله فانوسش سوخت : زمان در من نمی گذشت .... شور برهنه ای بودم .
او فانوسش را به فضا آویخت. مرا در روشن ها می جست . تار و پود اتاقم را پیمود و به من ره نیافت . نسیمی شعله فانوس را نوشید .
وزشی می گذشت و من در طرحی جا می گرفتم ، در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم . پیدا ، برای که ؟ او دیگر نبود . آیا با روح تاریک اتاق آمیخت ؟ عطری در گرمی رگ هایم جابجا می شد . حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد و من چه بیهوده مکان را می کاوم : آنی گم شده بود .... (سهراب سپهری ) [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 1:50 ] [ fatemeh kermani ]
|
||
| [ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||